از اینجا بار زدم
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢  

به دلیل پاره ای مسائل لطفا به این آدرس تشریف بیاورید.


کلمات کلیدی:
 
صبر... انتظار... پس خدا چه می شود؟
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢  
چند وقتی است که یکی از همکارانم پشت سر هم بد بیاری می آورد. برادرش فوت کرد. پدرش فوت کرد. خودش مریض شد. مادرش سرطان دارد. تنهاست و کمک حالی هم ندارد. آرزوی یک زندگی معمولی دارد. در حد همین که شب سر راحت زمین بگذارد. با من که درد دل میکند هی او را به صبر و توکل دعوت می کنم. اما او الان می خواهد شامل لطف شود. خدا همین الان او را ببیند و دستی به سرش بکشد. مانده ام چه بگویم. تردید برم می دارد که این صبر و توکل و انتظار و گذشت زمان بالاخره شرایط آدم را تغییر می دهد و هر نتیجه ای هم که داشته باشد آدم خودش را قانع می کند که حتما صلاحم در این بوده و دیگر اعتراضی نمی کند.مانده ام خدایا... آن هنگام که کسی مضطر است. در خطر است و با تمام وجود تو را فریاد می زند، چرا... خدایا... می شود برای این آدم ها مثل قدیم ها معجزه کنی. طوری که با تمام وجود لمسش کنند. می شود اصلا طوری فکرش را تغییر بدهی که اصلا جور دیگری با مشکلش کنار بیاید... می دانم خدایا که با بنده ای کار داری مبتلایش می کنی تا تو را بخواند و پیدا کند. سجده ات کند التماست کند... خدایا در آن هنگام خودت را بچشان...


کلمات کلیدی:
 
ما محکوم نیستیم
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢  

چند وقت پیش مقاله ای خواندم از دکتر کیوان انصاری دانشجوی سابق دکترای رنگ دانشکده پلیمر دانشگاه صنعتی امیر کبیر که در سال ۱۳۸۳ در نشریه دانشجویی پژواک به چاپ رسیده و در جشنواره نشریات دانشجویی حائز مقام برتر مقالات فرهنگی شده است. به دلیل موافقت با عقیده ایشان و البته نوشتار منسجم این دوست ناشناخته ترجیح دادم اصل مطلب را عیننا بگذارم. ظاهرا دکتر انصاری در جریان حوادث دانشجویی چند وقت پیش دانشگاه امیرکبیر اخراج شده است. به هر حال هر کجا هست برایش آرزوی موفقیت می کنم.

حکایت جبر و اختیار و میز بیلیارد هفته پیش بود. درویش پاکت سیگارم را گرفت وآنرا روی کف سنگفرش شده قهوه خانه سنتی قرار داد. پیش از آن ابیات حافظ را خوانده بود و تفالی شگرف به نیت ام زده بود.در زلف چون کمندش أی دل مپیچ که آنجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایتدرویش کنار پاکت سیگارم چمباتمه نشست و آستین هایش را بالا زد. آنوقت نگاهش را به جعبه انداخت و” هو “کشید. جعبه سیگار خودبخود شروع به حرکت کرد و به اندازه یک موزائیک کشیده شد. درویش خودش را دوباره جمع کرد و اینبار یک “هوی” پرملات تر کشید. جعبه بر پای ایستاد ….ما در چگونه دنیایی زندگی می‌کنیم؟ آیا مجموعه نیروهای حاکم بر سرنوشتمان را می‌شناسیم؟ نیروهایی قدرتمند که حق انتخاب را از ما می‌ستاند و چونان برگی در برابر باد به هرسوتکانمان می‌دهد. چرخه‌های شانس و بدشانسی و قبض و گشایش ،روزگاران ما را چه چیزهایی رقم می زند. آخر اینکه کار ما جبر است یا اختیار.امام علی از زیر دیوار نیمه خرابه می‌گریخت و در پاسخ به طعنه آن مدعی می گفت :”که از قضای او به قدرش می‌گریزم .”ولی آنگاه در شب نوزدهم به گونه أی دیگر رفتار کرد حتی فریاد غازها و گیر نمودن کمربندش در کلون درب وی را مردد نساخت و در مسجد کوفه با سرپنجه خویش پسر ملجم را از خواب پراند که یعنی کار به انجام برسان. آیا شتافتن به محتوم ناگزیر بود؟صاحب دلی تعریف می کرد که در گذرگاهی ایستاده بود و بر بالا بلند آنسوتر یک کلاغ مشغول تک زدن به یک گوی سنگی نصب شده در یک مجسمه بود. همین موقع مردی میانسال از زیرگذر می‌گذشته است. و وقتی که کلاغ بازیگوش گوی را فرو می‌غلطاند درست در ثانیه عبور مرد نگون بخت بوده و تلاشی مغز وی در پی آن.راوی گفت چنان تحت تاثیر این اتفاق افتاده که در مراسم آن مرحوم هم شرکت کرده است و در آنجا از میان ضجه‌هایی که از قسمت زنانه می‌آمده شنیده است که مرد در پی مشاجره أی با همسرش به وقت خروج گفته است: “أی خدایا از دست این زن یک سنگ از آسمان بر سرم بکوب تا راحت شوم!”یا این حکایت که سال گذشته مرد همسایه وقتی که می‌خواهد سطل آشغال را از درب آپارتمان بیرون بگذارد از روی حیا بدلیل پوشش زیر شلواری مامان دوزش سعی می‌کند که از لای درب فقط سر و تنه اش را بیرون آورد تا سطل را همان بغل قرار دهد که باز یک تایل سنگی خوب پرچ نشده فرود می‌آید و شدت ضربه باعث می‌شود که کله مرد از روی تنه اش پرانده شود.و یا راستی چگونه بود که وقتی دختران آن فامیل وابسته برای گرفتن محل مراسم جهت پدر تازه سکته کرده شان به مسجد محل می‌روند با تعجب می‌بینند که قبلا به همین نام رزرو شده و امضای رزرو کننده همان امضای پدر نازنین‌شان بوده است. آنهم پدری معمولی با سکته أی آنی درسن ۵۲ سالگی و بدون هیچ علامت و یا عارضه قبلی .آیا خوابی دیده‌اید که فردای آن و یا چند روز بعد عینا در عالم واقع تکرار شده باشد؟ حکایت آن زنک فال قهوه بین ،که بر درستی اتفاقات پیش بینی شده شونده‌اش قسم‌ها میخورد چگونه حکایتی است؟چگونه تفسیر می‌کنید پیش گویی های نوستر آداموس را در باب حمله به عراق و تخریب برج‌های دو قلوی نیویورک را که یکماه تمام بیشترین سهم را در جستجوی گوگل بخود اختصاص داد. آنهم search قطعاتی از اشعار نوشته آداموس (که به سانتوری مشهور است) که وی در ۷۰۰ سال پیش آنرا سروده است.آیا حرکت گوی های بیلیارد را دیده‌اید که چگونه تحت زوایای مختلف تصادم و شدت ضربات گوی به گوی ،احتمال وقوع واقعه در چاله‌های هدف را ایجاد می‌کنند؟ حال اگر اندازه وزنی هر گوی نیز تفاوت داشته باشد شاید بتوان با مقداری اغماض صفحه بیلیارد سرنوشت خودمان را بازشناسیم.بازی سرنوشتی که پر است از گوی‌های موثر و غیر موثر که با دانسیته‌های مختلف از هر سوی ممکن حواله گوی اصلی “ووگل” زمان و مکان اکنون مان می‌شوند تا دم به دم حوادث خیر و شر روزگارمان را رقم زنند.گوی‌های رنگارنگ با ریتم‌های کند و تند، رها شده از مسیرهای ممکن به خط عبور اتفاق نزدیک می‌شوند و خط برخورد با “ووگل” را جارو کرده و پیش می‌روند. شاید هزاران برخورد در طی دهها سال لازم بوده که هر یک بقدر صلاحیت خویش در بروز اتفاق سرنوشت موثر باشند و گاه شاید “ووگل” درست در کنار افق حادثه متوقف شده و فقط گویا به اندازه نیروی پروانه گونه یک سبک گوی میان تهی لازم باشد تا “ووگل” برآمده از هزاران ضربه پیشین در محل افق حادثه فرو غلطد و آنگاه که حادثه نیک و یا بدفرجام را پشت سر می‌نهیم “ووگل “زمان و مکان حال دوباره با پتانسیل حرکتی اولیه در میز بی حد و اندازه بیلیارد سرنوشتمان به راه خویش ادامه می‌دهد. در اینجا این سوال را می‌توان پرسید که:آیا براستی توپ‌های مختلف و موثر در بازی سرنوشتمان را بازشناخته‌ایم؟ اثر عملکتابهای تاریخی پر است از داستان فتوحات آدمهایی که از دام زندگی های ناگزیر به مدد همت و تلاش خویش رسته‌اند و با شاهبال غیرت و پشتکار در تلاش بدون خستگی، گام به گام پله‌های موفقیت را پیموده و ذره ذره، طلای خوشبختی را بچنگ آورده‌اند.روزی خبرنگاری از “رامون کاخال” مردی بزرگ که در چندین رشته علمی مختلف به برترین جایگاهها رسیده بود پرسید که چرا پسر شما در امتحان اولیه ورود به دانشگاه مردود شده است؟ کاخال پاسخ داد:” آخر او پسر من است.” که اشاره به این معنی داشت که رامون کاخال خودش هم هرگز دارای یک هوش بی نظیر نبوده است و فقر یک IQ بالا را تنها به مدد هزاران ساعت تلاش بیشتر جبران کرده است.اگر بازی گوی‌های سرنوشت را به حال خود بگذاریم بر ما همان خواهد رفت که جریان رود، شاخسار را می‌برد. آنکس که دست بر زانوی همت خویش زده و با همه توان به جنگ سرنوشت می‌رود به کارزار میز بیلیارد سرنوشت خویش المان دیگری می‌افزاید که شاید جواب معادله محتوم را تغییر دهد.دوستی دارم که سرنوشت همیشه بااو بر سر جنگ است. مردن پدر و افتادن مسئولیت یک خانواده چند نفری ناسازگار بر دوش وی تا گم شدن هرباره نامه های قبولی لیسانس و اعزام خارج، رد شدن پذیرش و … تا گمشدن هرباره نامه‌های مقرری تحصیلی و صد ها مشکل غیر مترقبه که اصلا بصورت ضرب المثلی از سوی ما در آمده بود. خودش می‌گفت :”که برای موفقیت‌ام باید ۳ برابر بیشتر از دیگران تلاش کنم. ” اگر چه وی اکنون در حال گذراندن فوق دکترای مهندسی خود درانگلستان است اما پس از آنکه هم اتاقی و رفیق‌اش در پی یک بحران ویژه خودکشی کرد و سالی را به ناراحتی گذراند روزی به من email زد که بالاخره توانسته پس از یک جستجوی فراوان به دامان یک دلدادگی رهایی بخش اما یکطرفه بیفتد. لذا مرا وکیل قرار داد که دسته گلی را از طرف وی به محل کنسرت اختصاصی این دخترخانم محترم در تالار رودکی ببرم تا فتح البابی شود که در سفر برگشت خانم دکتر هنرمند زیبا و قشنگ به اروپا مراسم رسمی خواستگاری هم صورت پذیرد. اما وجود یک انگشتری ظریف در آن انگشت دوم دست چپ که به آرامی سیمها را به ترنم می انداخت مرا وبه طبع بخت دوستم را بر صندلی میخکوب کرد.با همه این موانع اما، عمل و پشتکار اثری قدرتمند در تغییرات آینده هر کس ایجاد می‌کند زیرا هر گاه که عملی را شروع می‌کنیم یک گوی جدید در میز زندگی خویش می‌اندازیم که می‌تواند در بر ایند نیروهای وارده به گوی سرنوشت موثر باشد. حال می‌توان فهمید که چرا معتادان به فال بینی اینچنین زندگانی یکنواختی دارند .در واقع ایشان بجای آنکه با عقل انتخابگر به تصمیم‌های منطقی دست بزنند و در کوران روزگار به “عمل” مبادرت کنند خود را از این انرژی قدرتمند محروم کرده و با اطلاع فال بین (تازه اگر دروغین نباشد) از فضای گوی های موجودی که احتمال بر خوردشان در آینده نزدیک حتمی است “قضای” ناگزیری را به انتظار می‌نشیند تا به “قدّری” غیر قابل تغییر تبدیل شود. ولی شاید می‌شد که با یک عمل تازه، توپی را به بازی انداخت که می‌توانسته سرنوشت را بنحو مطلوبتری به سامان کند. نکته اصلی دیگری را که باید در نظر داشت این است که همین اعمال ما اگر بدون آگاهی و از روی عادت صورت گیرد میزان انرژی پشتیبانی کننده در گوی نیز ناچیز می‌باشد. بنابراین این توصیه قدیمی را همواره باید در خاطر سپرد که درهر لحظه حتی برای انجام دادن هر عمل کوچکی می‌باید که به آن آگاه بود که این عصاره تمامی مکتب‌های عرفانی است.اصولا یکی از علت‌هایی که باعث می شود روزها و هفته‌ها برای افراد بزرگسال اینچنین با سرعت بگذرد همین است که ماها بدلیل انجام اعمال خود در یک خلسه عادت وار و گرفتار شدن در یک چنبره تکرار بدون آگاهی، زمان را فراموش می‌کنیم و فرو می‌غلطانیم گوی های بی زوری از اعمالمان را که هیچ اثری را نیز مترتب نخواهد ساخت.خوشا بحال (عمل کنندگان) که پیروز خواهندشد. اثر قصد و نیتراکتوری هوشمند را تصور کنید که به عنوان ورودی به آن Na و نیز Cl وارد می‌شود وبرای دستگاه ماهیت خروجی Nacl با مشخصات معین را نیز تعریف نموده‌ایم. در این حال انتظار داریم که راکتور با ترکیب Na با Cl بتواند محصول درخواستی ما را ایجاد کند حال اگر به راکتور فقط Na را داده و محصول نهایی یعنی Nacl را نیز دقیقا مشخص کرده باشیم و آنگاه در برابر دستگاه مجموعه‌أی از سایر عناصر را قرار داده باشیم مثل Mg, Ca, Cl بنظر می‌رسد که دستگاه کمبود قسمت ورودی را (بخاطر آنکه ما تعریف شفافی از خروجی داده‌ایم) با انتخاب عنصر صحیح Cl از میان سایر عناصر موجود جبران سازد.مکانیزم فوق بسیار شبیه یک مکانیسم “خود سازمان ده “دیگر در عالم است که می‌توان از آن برای پدیدار شدن آرزوهایمان سود برد یعنی بعبارتی اگر در نظر بگیریم که برای وقوع یک آرزو هم نیاز به قصد و نیت و اراده و هم اسباب و شرایط است و در راکتور هستی جمع میان خواسته و امکانات است که حادث شدن آرزوها را ممکن می‌سازد لذا درحالتی که بتوانیم بخوبی تصویر ذهنی ” خواسته” خود را به مراکز هوشمند “خود سازمان ده” یا همان ملکوت ارسال کنیم به شرط آنکه اولا قصد و نیت و تصویر ذهنی شما کاملا واضح و ثابت و پایا (نه خیال پردازی هالیوودی) و نتیجه خواسته شده هم کاملا برای عالم هستی شناخته شده باشد،آنگاه هستی هوشمند به تکاپو افتاده و شرایط و اسباب لازم برای وقوع آرزو را از میلیونها احتمال مختلف برایتان برگزیده و شما را به سر منزل مقصود می‌رساند. حال این فقط شمائید که باید برای هر آرزوی والاتری به قدرت تصویر سازی و ارسال موفقیت آمیز سیگنال های آن از لایه‌های مادی این جهان به فراسوی شگفت ملکوت تلاش کنید و اصرار ورزید.پس خوشا به حال (آرزومندان) که خواهند یافت. همچنین است نیت بدون چشمداشت که نگاه به حس نوع دوستی دارد و در ترازوی عالم از سنگین ‌ترین وزنه ها تشکیل شده است . حتی اگر در فاز عمل به آن نیت ، به قدر کمک به عبور پیره زنی از عرض خیابان شلوغ، وقت صرف شده باشد . چه بسیار از مرگ رستگانی که با نیت صرف و یا عملی کوچک اما با نیتی “پیوسته به نیکخواهی جهانی” توانسته‌اند از فرو غلطیدن گوی قضای سرنوشت خویش به افق حادثه “قضای” محتوم ممانعت کنند.نمی‌دانم “اصول کافی” چگونه کتابی است اما نیت شارح آن یعنی “علامه مجلسی” آن هنگام که چشم باز نمود و در پس سکته‌أی ناقص خویشتن را (بعلت عجله کنندگان در تدفین) در قبر دید آنقدر قدرتمند بود که کفن دزدی را بر سر مزارش آورده تا رهیده باشد از مرگ مفاجاه. تا تمامی ۳۰ سال بعد زندگانی خداداده را در نوشتن نیت خود یعنی “اصول کافی” صرف سازد .پس خوشا به حال “خوش نیتان” که رهانده خواهند شد. اثر ناخودآگاه فردی و جمعیدوستی که از سفر به بلاد کفر! باز آمده بود متعجبانه از وضعیت برخی از زنان ویژه! آن سامان می‌گفت که در معصومیت چهره و آن تشعشع تابان و دلفریب به صورت های روی ماه ندیده اندرونی ها شباهت ها داشتند. آنهم افرادی که به اقتضای شغل خویش در نهایت وادهندگی جسمانی برای هر غریبه ای روزگار می‌گذرانند.اما در اینجا ،اینان که حتی به بسیار، بسیار کمتر از آنچه آنان پیشه کرده‌اند رضا می‌دهند و شاید تنها به فصلی و خلوتی و دفتری پر از شماره تلفن بسنده کنند، چه بسیار سریع در نگاه مردان، محکوم به واژه‌أی می‌شوند که دلالت به نشانگان های زود تشخیص شونده در چهره گان فسق و فجور دارد. انگار که خود عمل و استمرار بر آن تنها عامل موثر نبوده است و چیزی قوی تر در کار است. عاملی در درون شخص و عاملی که از سوی جامعه و محیط بر او الغا می‌شود.داریم از ناخودآگاه فردی وجمعی صحبت می‌کنیم.ناخودآگاه فردی یا همان نهان نظاره‌گر همیشه حاضر که چون فرهنگ و پذیره‌های مذهبی را بعنوان defalt در خود دارد، مقتدرانه بر علیه آنچه که مخالف آن پذیره‌هاست می‌جنگند و اثرات جسمی را به طبع آن بر صورت می‌ریزد.و ناخودآگاه جمعی که در طی قرون و اعصار، امور اعتباری،هر قوم را در خود جای می‌دهد و بسان یک عامل پر نیرو در فضای سرنوشتی آحاد مردمانش نقش بازی می کند. برای مثال آیا هیچ اندیشیده‌اید که چرا آنان که مشروب الکلی مصرف می کنند و یا تریاک می‌کشند بسیار علاقه مند هستند که با دعوت از یک یا چند همپالکی این خریدهای گران خویش را مصرف کنند، آنهم در حالی که برای خریدهایی با ارزش کمتر مثلا یک شکلات گران قیمت از شریک شدن آن با دیگران طفره می‌روند و این در حالی است که در سایر کشورها معمول آن است که” نوش” را خلوتی باید و تنهایی.یعنی که فرد ایرانی سعی دارد در برابر هجوم ناخودآگاه جمعی و فردی فرهنگ مذهبی خویش همدستی را اختیار کند تا بار نامرئی اعتراض را برخود هموار کرده باشد.لذا فعلا تا اطلاع ثانوی ناخودآگاه فردی دخترکان این قوم ناظر سخت گیر اعمالشان است و ناخودآگاه جمعی این قوم همیشه تحت اشغال و مورد تجاوز که عفت حفظ شده اناث خود را بعنوان ارزش والا در آورده است (زیرا آنکس که تجاوز ندید همان مغروری شد که افاده فروخت) در کنار هم آیندی مذهبی که پوشندگی و حفظ بدن در غیر پیوند ازدواج را مذموم داشته است به چنان قدرتی می‌رسد که در طرفه العینی حکم محکوم را اجرا و صورت مرتکب را تهی از وارستگی برخاسته از عفت پیشین می‌ٍسازد.این در حالی است که برای مثال گیشاهای سنتی ژاپن از سوی خانواده‌های با نسب والا و ثروتمند برای لذت بخشی بیشتر به مردان بعنوان یک آئین مذهبی خود انگاره، آموزش دیده و وقف می‌شوند. و یا سنت مردان اسکیمو که بعنوان یک عمل فرهنگی و در راستای عمل به شعائر، شباهنگام همسر خویش را به میهمان لرزان از سرما تعارف می‌کنند و عدم پذیرش از سوی میهمان موجبات رنجشی سخت و سرافکندگی برای میزبان را حاصل می‌کند!ناخودآگاه جمعی البته تنها در مسائلی که فروکوفتن جان و روان را بدنبال دارد بکار مشغول نیست و بازار گرمی را هم در توفیقات بشر داشته است.بعنوان مثال این خبر خوبی برای مشتاقان علوم عرفانی است که در این سالهای جدید و اخیر تمرین درمباحث علوم عملی عرفانی در زمان خیلی کوتاهتری جواب می دهد و دوره آن مشقت های “با یزیدی” و “ابوالخیری” گذشته است. مثلا در حدود ۳۰ سال پیش دوره عالی “سیدهی” و بروز کرامت دو ساله بود ولی در چند سال اخیر این دوره به ۶ ماه تقلیل یافته است و هنگاهی که از “ماهاریش ماهش یوگی” در خصوص علت این مسئله پرسیده شد وی اعلام کرد که نه تکنیک هایمان تغییر کرده و نه استادانمان بهتر آموزش می دهند بلکه بدلیل آنکه مجموعه خرد بشری افزایش چشمگیر و سریعی در این سالها یافته است لذا نا خودآگاه جمعی جهان پربارتر شده و افراد تمرین کننده در چنین فضایی با زمان کوتاهتری می‌توانند ارتباط مربوطه را برقرار کنند. پس خوشا به حال “سالکان” که تمرین می‌کنند.اوناسیس همواره در یک کشتی زندگی می‌کرد و یکبار که یک خبرنگار فضول بداخل کشتی راه یافته بود شباهنگام، مشاهده کرد که اوناسیس به روی عرشه آمد و بتنهایی شروع کرد با خودش حرف زدن و وقتی که خبرنگار نزدیکتر آمد متعجبانه دید که اوناسیس مشغول اجرای یک سناریوی تجاری است که در پایان به طرز موفقیت آمیزی از آن پیروز در می‌آمد. سناریوی یک جلسه تجاری مهم که در روز بعد قرار بود اوناسیس در آن شرکت کند. یک اثر نمایشی دقیق که با وضوح حیرت انگیزی می‌توانست توجیه گر موفقیت‌های تجاری اوناسیس باشد.اوناسیس در واقع داشت به ساختار ناخودآگاه جهانی آموزش می داد که چطور فردا برایش کارها را به پیش ببرد و هر گونه مخالفت رقبا را خنثی سازد.یک نکته دیگر در مورد ناخودآگاه فردی آن است که معمولا بسختی می‌توان با آن ارتباط برقرار کرد و فقط در برخی حالت‌های سیالیت روان که مرز میان هوشیاری و ناهوشیاری است که شاید بتوان مطلبی را به اندرون انداخت که بسان ضربات لطیف چکش واری به شکل دهی ظرف سرنوشتمان مشغول شود .اینکه در لحظه باز نمودن چشم از خواب دوشین اولین کلامی که به ذهن می‌رسد ساختار آن روزمان را تحت تاثیر قرار می دهد واقعیتی است که جوانان افسرده حال خوب می‌دانند هنگام صبح که ناهشیاری به هشیاری تبدیل و ناخودآگاه فردی عنان کنترل را به خودآگاه می‌سپارد فرصت مغتنم‌أی است که بجای گفتن “یک روز لعنتی دیگر” هر بار بگوییم “روز موفق من”. زیرا که ناخودآگاه فردی فرق واقعیت و دروغ را نمی‌داند و در این خصوص هم هیپنوتیست ها خوب استفاده می‌کنند که لیوان اشباع شده از نمک را بجای لیوان شربت به خورد هیپنوتیزم شونده می دهند و هیپنوتیزم شونده نیز در خلجان ذهنی ‌اش به مسیر عبوری آب نمک معنای شیرین داده و تشکر می‌کند. پس أی روزگار خرابان لحظه صبح را کلیدی طلایی بدانید که تغییر نوار ناخودآگاه به خواست موفقیت در این وانفسای بی اسبابی و بی حالی مددی است بی خرج به سرنوشت تان.پس خوشا به حال “تلقین کنندگان” که تدهین می‌شوند. اثر تباربنظر می‌رسد همانطور که ژنتیک جسمانی و انتقال وراثتی آن مورد قبول همه است و شباهت چشمان سبز رنگ کودک در همانندی با رنگ چشمان مادربزرگ توجیه بوده و یا بلندی قد در یک شجره فامیلی خاص، همواره مورد انتظار بوده است و اینکه ما همواره از صدقه سر اختلاط ژنی تبارمان یک انتقال ژنی خاص را در وضعیت جسمی فعلی‌مان یدک می‌کشیم.آیا نمی‌توان به انتقال یکنوع ژنتیک روحی هم در طی سلسله ولادت که حالا به اکنونی حال هر فرد رسیده است قائل بود.آیا بقول داستایوفسکی در رمان برادران کارامازوف نمی‌توان گفت که گناه پدران را پسران بردوش می‌کشند. در این دنیایی که هر روز دشمنان ما فحش و فضیحت و نفرین نثارمان می‌کنند و کک مان هم نمی گزد ،چرا باید عاق والدی ترسید که شاید پیرمردی باشد در سراشیب مرگ با آن عضلات سست که هر دم خجالتی از او سر می‌زند. آیا اگر حلال نمودن شیر مادری فرتوت بر فرزند خویش آنقدر می‌تواند در سرنوشت وی موثر باشد پس چرا بر بهبود بیماری آرتروز خودش موثر نیست.آیا اثر نیک دعای خیر پدر و مادر یک تلقین جا افتاده است و یا حرکتی است از پیش ارسال شده که تاثیر قدرتمندی برای بر هم زدن معادلات برهم کنش وار وقوع‌های شر در سر راه زندگی‌مان دارد آیا نمی‌شود گفت که کدهای روحی مشترک میان تبارهر کس محملی شناخته شده است که از طریق آن “شبدر چهارپر شانس” حاصل شده از دعای کریمانه پدری رضایتمند، آنگاه که برگذرگاه هول زندگی‌مان ایستاده‌ایم به یاری آمده وآرامش مان میدهد و می‌گریزاندمان از وقوع دهشت ناگزیر.هر آنکس که به جهان بنگرد آنرا از جنس آفرینش می‌بیند، همه چیز رو به تولد دارد و ذات مادینه جهان دم به دم در حال تبدیل به نوتر و انبساط عالم ماده است و این خوددلیلی که حرکت و پویایی مسئله اصلی جهان است . پس دعای خیر هم که در ذات خود آرزوی گشایش و آفرینش مثبت برای دعا شونده را دارد با خلوص روحانی یک پدر و مادر راضی ،که در حق فرزند دعا می‌کنند میتواند کجاوه آرزوهای خوب را به منزلگاه های پرقدرت ملکوت برساند .جایی که هنگام نزول دوباره به این عالم در پوشیدن لباس “سبب” جایگاه مطلوب‌تری می یابد زیرا کلید واقعیت در قفل خودش چرخیده و گره از کار تو أی فرزند گشاده است. حدوث امر نیک مشیت یافته و وظیفه نیک خویش را مسجل ساخته است.پس خوشا بحال “دعا شوندگان” که یابندگان گنجند. سایر اثرات ارتعاشیما در یک دنیای جامد زندگی نمی کنیم بلکه در دنیای ارتعاشات مختلف هستیم. در دنیا ی “میکرو” همه چیز در حال نوسان است و بدون احراز صفر مطلق همه اجسام به رقص خویش با بسامدهای مختلف مشغول اند. داستان هامیوپاتی که در این قرن در حال پهلو زدن به پزشکی کلاسیک است براساس همین بسامد ها پایه گذاری شده است.لایه های زمین شناختی مختلف دراصطکاک ماده بر ماده و نیز عبور آبهای زیرزمین، مشغول پخش امواجی هستند که ساکنین منطقه را تحت تاثیر خود قرار می دهد.آنهایی که برای کار و زندگی به جزیره قشم می‌روند، پس از مدتی از تغییر خلق و خوی خویش متعجب می‌شوند، شاید از اینان افرادی باشند که سالها را در یک فاصله ۲۰ کیلومتری از قشم یعنی بندرعباس زیسته اند ولی هرگز دچار چنان تغییراتی نشده‌اند. مکان های خوب و بد در همین تهران هم وجود دارند و حتی می توان در اینترنت دستگاه کوچکی را خرید که محل خوب از بد را نشان دهد.آنهایی که سگ را نگهداری می کنند خوب می دانند که حیوان را باید آزاد گذاشت تا خودش محل استراحت و خوابش را در باغ مشخص سازد. و در یک مکان نادلبخواه ،هرگز نمی‌توان برای سگ لانه ساخت. آرامشی که در محل اماکن قدیمی دست می دهد نشان از انتخاب درست نیاکان ما و تشخیص دقیق مکان خوب از بد دارد. حساسیتی که در اثر بی پولی و کم فرصتی انسان شهری امروزین فراموشمان شده است و برای مکان زیستن به جای توجه به ارتعاشات به جیب مان نگاه می دوزیم.شاید هنوز یادمان نرفته است که چطور در کودکی یک پیراهن و شلوار کهنه و رنگ و رو رفته را چقدر دوست داشتیم و بسختی حاضر می شدیم که آنرا با یک لباس نو تعویض کنیم.ایضاً آن عروسک شکسته را و آن وسیله بازی تق و لق را.اقلامی که در مدت با ما بودنشان چنان پر از ارتعاشات “محبت ما” بوده‌اند که اگر چه صورت ظاهرشان را از دست داده‌اند ولی ارتعاش سنج کودکی صاف و بی آلایش ، همچنان می‌توانسته انواردل انگیز همرنگی و همراهی آن امواج مشعشع را که انگار حمایت گری است بی خرج و مواجب، مشاهده گر باشد.پس خوشا به حال “کودکان” که بینندگانند. اثرات ارتعاشی از حوزه‌های دیگری هم ساطع می‌شوند که بسته به میزان ثقلیت آن در معادلات سرنوشتی ما موثرند.ارتعاش نامی که چندین بار در روز به آن صدایمان می‌زنند از چنان اثر قوییی برخوردار است که گاهی عوض شدن آن می‌تواند بطور اعجاب آوری بر هم کنش روزگاران را تغییر دهد. همینطور است القاب تکرار شونده مهندس، دکتر، حاج آقا، سید، …..بهر حال اگر روی شانس نیستید یک تغییر در نامیدنتان، شاید تکانی به بخت‌تان بدهد! اثرات ارتعاشی آویزه هایی مثل انگشتر، دستبند، گردنبند، … و حتی اقلام آرایشی علاوه بر ارزش‌های زیباشناختی، بسته به مواد مصرفی در هر کدام، انبانی از موثرهای انرژیکی هستند که بحث در مورد آنها موکول به وقت دیگری است. فقط نمی ‌توان از این نکته گذشت که پدیده آرایش خانم‌ها، آنهم در این وضعیت غلیظ آن می تواند بشکل خطرناکی خطوط انرژیک صورت را که در طب سوزنی نیز کاملا شناخته شده اند، تحت تاثیر مخرب قرار دهد.و اگر دخترها از این تاثیرات مخرب آگاه بودند شاید به این راحتی این روش جفت یابی را در صدر لیست روش‌های خود قرار نمی‌دادند!پس خوشا به حال “سادگان “که بی آلایشانند. اثرهای دیگرانهیچ انسانی تنها صلیب خودش را بر دوش ندارد. ما همه بر دوش خویش ضربات گوی‌های مردمان دیگر را نیز تحمل می‌کنیم. میزهای بیلیارد آنان که با ما زنده‌اند در حوزه‌های مختلف زیستی مثل خانواده، محله، شهر و کشور، در یک ساختار چها ربعدی با میز ما مشترک ‌اند که موجبات یک سرنوشت مشترک را دامن می‌زنند. همچنین است روند اعمال حاکمان، تصمیمات اداری، تغییر قوانین، فرصت‌های سازمانی و هزاران وضعیت از دیگران که هر یک به تناسب گوی “قضایی” را در سرنوشت ما می‌افکنند آنان که به مهاجرت می‌اندیشند در واقع از تاثیر مخرب همین احوال به تنگ آمده‌اند و می‌خواهند که میزشان را به سالن دیگری برده و بخت خویش را در محله‌أی دیگر آزمون کنند. سخن در این مقال را سیاسیون بنحو مقتضی گفته‌اند و تو خود چندان که اوفتد و دانی.پس خوشا به حال “اعتراض کنندگان” که تغییر خواهند داد!پس این شمائید و گوی‌های سرنوشت‌تان، که گاه به “اختیار” حرکت ها را دامن می‌زنید و گاه به “جبر” اتفاقی که برایش گوی گریز نساخته‌اید (و یا اگر هم ساخته‌اید به قدر وزنی که می‌باید موثر به رد آن باشد نپرداخته‌اید) تن می‌دهید. بنابراین هر “قضا” می‌تواند به “قدری” تبدیل شود؛ اگر و تنها اگر توان ضربه نهایی را از خود سلب دیده باشید. و آنگاه که گویها همچون قطرات جیوه به هم آمده و در سراشیب افق حادثه رو به غلطیدن می‌افتد دیگر از دعا و عمل و نیت کاری ساخته نیست و تنها وقوع سرنوشت با همه هیبت و قدرتش در فضای چهاربعدی کره مانند هستی تان انعکاس یافته و در صورتی که شانس و وقت و سادگی داشته باشید از این امر ناگریز به صورت ارتعاشی پژواک وار شما را خبر می‌رسد تا در مبهم و مه گونه” آستانه وقوع” برای رزرو مسجد مراسم خودتان به راه بیفتید!اما تا این محتوم، این شمائید و صدها عمل و دعا و ارتعاش خیر و مثبت و کارگشا که می‌تواند تابلوی زندگی شما را به اثری ماندگار و پر ارزش تبدیل نماید.پس خوشا به حال “فرصت داران” که استفاده می کنند. درویش خسته و نورانی را به چای دعوت کردم و خواستم که مرابه داستانی میهمان کند شاید از داستانش می‌توانستم بفهمم که چطوری صاحب این کرامت شده است. نگاهم کرد و گفت سالها پیش که روی دریا کار می کرده؛ یکروز از صدای هیاهوی چند جا شوی هندی به روی عرشه می آید و می‌بیند که هندی ها توری را که برای تفریح به آب انداخته اند، به همراه یک دلفین زیبا بالا کشیده اند و قصدشان این است که از گوشت دلفین یک کباب حسابی درست کنند. آنگاه درویش که برای نظاره آمده بود چشمانش به چشمان دلفین می افتد. درویش قسم خورد که اشک دلفین را دیده و سپس دلش لرزیده است و در مخالفت با جاشوها بر می خیزد و کار نزاع بالا می گیرد؛ درویش زخمی می شود و اما بالاخره موفق می گردد که دلفین را به آب بیاندازد . درویش گفت که تا چند ساعت بعد دلفین همچنان بدنبال کشتی شنا می کرده است و یک ماه بعد در مسیر برگشت وقتی که کشتی به همان حدود رسیده بود و وی در کناره عرشه در تنهایی شباهنگام که سکوت و آرامش دریا همه جا را گرفته بود به انعکاس نقره‌أی سطح آب نگاه می‌کرد ، ناگهان دلفین زیبااز آب بیرون جسته و شادمانه و سپاسگزار نگاهش کرده است .درویش گفت: شب بود و دریا و دلفین و … آرزوهایم.  
کلمات کلیدی:
 
انقلاب...
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۸  

روزهای سالگرد انقلاب است... روزهای عجیبی است، یکهو می روی ۳۰ سال قبل تر وقتی که نبودی... چقدر این مستندهای انقلاب خوب است و رو راست اگر می توانستی فراموششان نکنی... ملتی که تاریخ را فراموش کند آن را تکرار می کند و... پیشرفت نمی کند.

پ.ن: برای من جالب ترین جای این شهر بی در و پیکر میدان انقلاب است... جایی کنار دانشگاه و تا دلت بخواهد سینما و کتاب فروشی و ... برای من انقلاب یعنی خواندن و فهمیدن و لذت بردن و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن... و شاید رفتن و ...


کلمات کلیدی:
 
آمريکا... کشوری که بايد از نو شناخت
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱  

چند روزی است که کتاب سفرنامه آمریکا ی جلال آل احمد را می خوانم. شرح حال جلال است در سفر دوماهه ای که در تابستان سال ۱۳۴۴ به دعوت دانشگاه هارواد به این کشور داشته. نثری بی نظیر و جملاتی که کوتاه و مسلسل وار و مثل شلاق توی ذهن خواب و کند من که سالهاست با نثر رسمی خشک بی خاصیت دم خور شده، می کوبد. سادگی و روراستی جلال با خودش و دنیا و خواننده اش چنان سرخوش و مستم کرد ضمن خواندن که مداد برداشتم و گله به گله کتاب حاشیه نوشتم و خیلی جاها فقط نوشتم: ای ول.

از این که بگذریم، خواندن این کتاب بهم فهماند که از آمریکا هیچ چیز نمی دانم و باید هرچه را بهم یادداده اند را بریزم دور و از نو این کشور را بشناسم. بشناسم. بشناسم.

تاکید کردم سه دفعه تا یادم باشد.

برای من خیلی جالب بود شاید برای شما هم جالب باشد که جلال زبان انگلیسی اش خیلی ضعیف بوده،‌سیگار کمل (به قول خودش کامل) می کشیده (البته در آمریکا) ویسکی،‌ ودکا و سایر اشربه را دوست داشته و بابتش خرج می کرده. پا می داده در بلاد غربت با جنس لطیف هم دم خور می شده و ... وسواس عجیبی در نوشتن تمام مخارجش داشته. به شستن لباس هاش خیلی دقت می کرده. و آدم ها هر طور که خودش درک می کرده می شناخته. نکته دیگر این که در سال ۱۳۴۴ با ۵۰۰ دلار می شده دو ماه در آمریکا زندگی کرد. البته به سبک جلال.

خواندن این کتاب خالی از لطف نیست و آن را توصیه می کنم به همه.

پ.ن: می خواهم سفر کنم شاید ارمنستان،‌ شاید قبرس. اگر این اجاره خانه لعنتی بگذارد. چهار ماه دیگر سر رسید خانه است و خدا می داند چقدر دیگر باید بسلفم تا بتوانم آپارتمان ۶۵ متری ام را برای یک سال دیگر نگه دارم.


کلمات کلیدی:
 
پرواز عشق...محرم...
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۱  

محرم آمد و ما هنوز نیامده ایم... عشق پرواز کرده است و از بس سنگین شده ام که توان پریدنم نیست.

 برای خودم سیاه می پوشم که عزادار مصیبت ناتوانی و در راه ماندگی خویشم.

محرم آمده است و ما هنوز نیامده ایم. عشق به میدان آمده است و هنوز در ابتذال تن حقیر خود

مانده ام که آیا...

یا حسین

پ.ن: استاد محمدرضا لطفی یک تکنوازی دارند با تار در دستگاه اصفهان. در آلبوم پرواز عشق.

بشنوید و ببینید کجایید. 


کلمات کلیدی:
 
زمستان است... آدم برفی را عشق است.
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧  

نمی دانم زمستان اصولا هرچند برای ما جماعت ایرانی همواره توام با لرز سرما و تعطیلی و قطعی آب و برق و گاز و ترافیک لعنتی و ... است اما با این وجود یک نشاط درونی در آدم ایجاد می شود وقتی فوج فوج از آسمان برف می بارد. کیف بی خرجی است چند گلوله برف درست کردن و زدن به سر و کله دوستان و غیردوستان.

 تو این چند روز که تهران شاهد برف بی سابقه ای است با دوستان رفتیم پارک و حسابی برف بازی کردیم. تو این جریان چند تا آدم برفی دیدم که همشون لبخند به لب داشتن. برام جالب بود که وقتی آدما، فرقی نمی کنه کوچک یا بزرگ، آدم برفی درست می کنن دلشون نیومده بود اونا رو غمگین بسازن. هر چی دیدم خنده بود و خوشی. خدایا خوشی را در دل مردم بنشان.

زمستان، فصل سنگینی است. فصل عاشقی است. فصل شعر و ادبیات و قصه است. گفتم و قصه و یاد حمید عاملی عزیز افتادم که دیروز قصه آخر زندگی شو گفت و رفت. سرطان ریه داشت و شیمی درمانی می کرد، ولی عجب روحیه ای داشت این مرد بزرگ. یادش و بخیر و روحش شاد پدر قصه گوی ایران.

امروز و فردا را دولت تعطیل کرده است. احتمالا دو سه تا فیلم ببینم و چند ورق کتاب بخوانم.

راز داوینچی را بالاخره دیدم. فیلم تامل بر انگیزی است. ولی دوست ندارم که ماجرایش واقعیت داشته باشد. گاهی وقتها آدم دوست دارد یک زیبایی را ولو حقیقت نداشته باشد ببیند تا این که یک واقعیت تلخ را.  


کلمات کلیدی:
 
انسان...عاشق
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥  

انسان به طور طبیعی (یعنی اگر عامل محرکی نداشته باشد) میل به سکون و ایستایی دارد. از هر نوع تغییری اجتناب می کند.آهسته می آید و آهسته می رود و اصولا همه چیز را همان طور که هست دوست دارد. خب البته پس از مدتی دیگر نمی توان به چنین موجودی انسان گفت. استمرار این وضعیت باعث می شود به طور قطع یک نفر از جمعیت جهان کم شود.

اما انسان به مفهوم واقعی اش، یعنی موجودی که توانایی تغییر کردن و تغییر دادن دارد. این یک اصل کلی در تعریف من از انسان است. حالا کی و کجا و چگونه و چرا باید تغییر کند در مراتب بعدی قرار می گیرد، یعنی پس از این که انگیزه و خواست آن در موجودی به نام انسان ایجاد شود. اما این انگیزه کی ایجاد می شود؟ موقعی که انسان عاشق باشد. یعنی دائم در طلب باشد. طلبیدن یعنی به هر دری و زنگی و رنگی زدن برای بدست آوردن. انسان بدون عشق برای من انسان نیست. رجاله ای است به قول صادق هدایت.

پ.ن : در وسط شهر بی در و پیکر تهران درست در مرکز آن یعنی میدان هفت تیر و درست در وسط این میدان بی قواره، روی ضلع غربی دیوار مدخل ورودی مترو، یک انسان خوش ذوقی یک سنگ نوشته خوشگل طراحی کرده است که هر وقت از جلویش رد می شوم امکان ندارد نگاهم رویش نماند. می دانید آن نوشته چیست؟

روی یک لت دیوار نوشته انسان روی یک لت دیگر نوشته عاشق


کلمات کلیدی:
 
اگر جرات داری بگو شيعه علی ام
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۸  

آنقدر کوچکم که اسم علی می آید می لرزم بر خودم. هم لرز دارم و هم آرامش. آقاجون سایه شون اینقدر لطیفه که برای ما بهشته. لرزم بر خودم است که چه باید بکنم و مسئولیتم چیست.

سالها پیش یک نواری با صدای دکتر شریعتی گوش کردم به اسم مسئولیت شیعه بودن. این موضوع روی من اثر عمیقی داشت. می ترسیدم بگم من شیعه علی ام. می دونی یعنی چی شیعه علی بودن؟ ... حالا فقط خوشم که خاطرخوای آقاجونم. هنوز نه دلشو دارم که دو باره مسئولیت شیعه بودن را گوش کنم نه جرات شو دارم بگم من شیعه علی ام.

 آقاجون دستم به دامنت...

عمریست که دم به دم علی می گویم     در حال نشاط و غم علی می گویم

تا حال علی گفته ام و ان شا الله        در باقی عمر هم علی می گویم

عید غدیر همه مبارک. دست علی یارتان  


کلمات کلیدی:
 
دوبی... و تو چه می دانی که دوبی يعنی چه؟
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱  

رفتم دوبی. فعلا فرصت زیادی برای نوشتن ندارم. سر فرصت از این سفر خواهم نوشت. این را نوشتم چون می خواهم سر و سامانی به این خانه ام بدهم.

دارم می رم کلاس زبان. فعلا خداحافظ.


کلمات کلیدی: